یادداشت | علی کرمی:
صبحها که از خانه بیرون میزنیم، انگار همهچیز کمی سنگینتر از قبل است.
نه آنقدر که کسی اعتراض کند، نه آنقدر که کسی نبیند.
اما در چهرهها، در نحوه راه رفتن، در مکثهای کوتاه پشت چراغ قرمز، میشود فهمید مردم فقط یک چیز میخواهند: یک روز معمولی.
روزی که در آن اتفاق غیرمنتظرهای نیفتد.
این «خواستنِ یک روز معمولی» خودش یک نشانه است.
نشانه اینکه جامعه فقط خسته نیست؛ زیر فشار مداوم قرار دارد.
فشاری که نه از یک اتفاق بزرگ، بلکه از مجموعهای از تغییرات کوچک و پیدرپی میآید.
در تاکسی، راننده گفت: «آدمها زودتر از قبل عصبی میشن.»
حرفش درست بود.
اما عصبی شدن همیشه از خشم نمیآید؛ گاهی از بیقدرتی میآید.
وقتی حس میکنی روی هیچچیز کنترل نداری، حتی چیزهای ساده هم میتوانند آستانه تحملت را جابهجا کنند.
نسل جوانتر این وضعیت را بهتر نشان میدهد.
نه اینکه بیحوصله باشند؛
آنها فقط نمیخواهند مثل نسلهای قبل، فشارها را در دلشان نگه دارند.
واکنشهای سریعترشان، تغییر شغلهای مکرر، تمایل به مهاجرت—اینها نشانه بیمسئولیتی نیست.
نشانه این است که تحملشان برای ابهام کمتر است.
فرسودگی اجتماعی یک واژه تخصصی نیست؛
یک واقعیت روزمره است.
در صف نان، در اداره، در شبکههای اجتماعی، در رفتار رانندگی، در نحوه حرف زدن آدمها.
وقتی جامعهای مدام در حالت «انتظار برای اتفاق بعدی» باشد، انرژی روانیاش تحلیل میرود.
اما این وضعیت یک نکته مهم هم دارد:
جامعهای که هنوز درباره حالش حرف میزند،
جامعهای که هنوز میپرسد «چرا اینطور شد؟»،
جامعهای که هنوز دنبال توضیح میگردد،
جامعهای است که خاموش نشده.
فرسودگی اگر دیده شود، قابل مدیریت است.
مشکل زمانی شروع میشود که تبدیل به «عادت» شود.
فعلاً هنوز عادت نشده.
و همین یعنی هنوز میشود دربارهاش نوشت، حرف زد، و راه پیدا کرد.





ثبت دیدگاه